تبليغاتX
687روز با تو بودن-687 روز عاشقانه تلخ

687روز با تو بودن-687 روز عاشقانه تلخ

يادگاري خرگوشي با طعم تلخي

داشتم با یه نفر حرف میزدم،گفت بی حوصله ام،دلم گرفته....

و من میدونستم نسل من دلش از چی گرفته،ما همه دلتنگیامون،دغدقه هامون،فکرامون،نگرانیهامون یکیه...

نشستیم منتظریم...منتظر یه غیر منتظره

منتظر یه زنگ از یه شماره که مرددیم پاکش کنیم یا نه

منتظر یهsms  از کسی که دوست داریم متنش این باشه:من غلط کردم

منتظر یه بغل که یهو،بی هوا محکم بگیرتت فشارت بده توام صدات در نیاد

منتظر یه بوسه...ناب،پاک،سر فرصت،با خیال راحت،بی ترس

منتظر یه دوست که بگه چه مرگته لعنتی بگو خودم درستش می کنم

منتظر یه تعطیلی ساده بعد روزهای سگ دو زدن کار کردن

منتظر یه تفریح واسه این تعطیلی های دلگیر

منتظر............منتظر یه چیزی،یه کسی،یه اتفاقی که دیگه نگیم منتظریم

مردیم و پر از دلتنگی این انتظار هایم

نوشته شده در ساعت 21:39 توسط mohammad| |

تو وسايلم رو مي گشتم ته اون كيف قديمي يه مداد پيدا كردم يه خط كش،يه كم فكر كردم.يادم اومد اون روزايه آخر اينارو يه روز بهم قرض دادي،تا باهاش برم سر امتحان.

اين همه چيزيه كه ازم طلب داري،از تو فقط اون پيرهن سبز مونده كه هيچ وقت بدون تو نپوشيدم،با اون عطري كه بهم دادي و هيچ وقت بعد تو نزدمش. حالا اين مداد خط كش.... با حسرت نگاشون كردم يكدفعه چيز مهمي فهميدم تو يه مداد وخط كش هم تو ذهنم جا گذاشتي،باهاش زندگيمو خط كشي كردم.

آدمارو تو مرزها كشيدم،چاچوب دور روحم كشيدم،شايد به جلو رفتم اما بعد از تو همه قوانين دنيا تو ذهنم رژه مي رفت.

من ياد گرفتم دور وايسم....دور از آدما ،دور از حادثه،دور از هيجان اتفاقات جديد

ياد گرفتم مرز هارو پر رنگ كنم انقدر كه اتفاقات اونطرف مرز رو نبينم

بلند شدم لبخندي به خط كش و مداد زدم با قلبي آروم انداختمشون تو سطل.

حالا مي خوام يه پاك كن ور دارم.... مي خوام خطر كنم ،مي خوام لذت شروع يه اتفاقو حس كنم ،لذت اولينها،لذت جسارت،لذت بي وزني و رها شدن تو حادثه

خداحافظ تمام گذشته من

نوشته شده در ساعت 11:52 توسط mohammad| |

زاده نيمه بهار سلام

حالت چطور است؟هنوز نگاهت نگران است؟هنوز صبوري؟هنوز بي دغدقه مي خندي؟

بانوي اردبيهشتي...

عجيب دلتنگ تن بهاريت شده ام،عجيب هوس نگاهت به سرم زده،عجيب دلم براي تمام "ميم" هاي مالكتي كه ته اسمم مي گزاشتي بي قرار است.

متولد شكوه بهار...

دلتنگ خاطرات زمستان نيستي؟ دلتنگ روزهايي كه براي اولين بار به هم گفتيم "دوست دارم"،دلتنگ روزهاي اخر بهمن كه تا اخر توانمان به هم دل مي داديم،دلتنگ سرما كه به مغز استخوان مي زد ولي ما پر از گرماي اغوش هم بوديم.

بگذريم عشق زمستاني من اين حرفا تلخ است،ادم را ياد روزگاران خوش مي اندازد...ادم دلش مي گيرد

راستي نگفتي حالت چطور است؟

مي دانم نمي خواهي حتي دلنگراني هاي بر طرف شود،مي دانم كه توي دلت صداي "خوبم" مي پيچد اما نمي خواهي دوباره از نو صدايم را بشنوي،غرورت نمي گزارد سكوت سرد ميانمان را بشكني.

ارديبهشتي من

مراقب معصوميت نگاهت باش

نوشته شده در ساعت 17:26 توسط mohammad| |

غرق رويا مي شم،آروم ميرم،انگار همه چيز واقعيه،ميام توي اون ثانيه كنارت مي شينم.

دستات سر مي خوره تو دستام محكم مي گيرمش،حرفامو گوش مي كني و معصوم چشاتو گرد مي كني وبه بالا سمت صورتم نگاه مي كني، انقدر نزديكمي كه سرتو كامل بايد بلند كني تا منو ببيني،چند سانتي سينه مني.

دستمو مي زارم روي سرت با تمام وجود تو بغلم مي گيرمت،گوش تو به قلبم مي چسبه،موهاتو بو مي كشمو يه بوسه بي هوا بهشون مي زنم،با يه لبخند موزيانه سرتو بالا مياري و نگاهم مي كني،منم بي اختيار بوسه بعدي و روي پيشونيت مي زنم.

اه كه اين بوي عطر تو كه داره حس بويايي منو نوازش ميده،اروم مي گم قلبم چي مي گفت تو كه صداشو گوش دادي بگو ببينم؟ صداتو بچگونه تر مي كني ومي گي خوب اسمه منو مي گفتو مي گفت دوسم داره.

دوباره سفت به سينم مي چسبونمت. باور دارم كه تو واقعا صداي قلبمو تو لحظه مي شنيدي،اما....اما فقط كم حافظه بودي.

نوشته شده در ساعت 22:57 توسط mohammad| |

درست در همين روز مقدس،درست تو همين لحظه هاي ناب بود.ديگه داره خيلي ازش مي گذره،يه 4سالي شده.نمي دونم خدا چرا سرنوشت منو اينجوري نوشت كه دختر زيبايي تو اين روز به دنيا بياد.

به دنيا بياد،به چرخه تو اين شهر،هزاران ادم ببينه اخرش يهو تو زندگي من سر در بياره،يهو سرنوشت منو با تصميماش گره بزنه.....

نمي دونم خدا چه نقشه اي داره ولي من و تو رو سر راه هم گذاشت،نمي دونم تو از اين تقدير چي بدست اوردي،ولي من فقط درد بغض گيرم اومد،فقط ياد گرفتم زندگي درد داره،ياد گرفتم تو خودم داد بزنم.

4سال از اولين باري كه باهم واست تولد گرفتيم مي گذره،يادته!!!

يادته چي واست خريدم؟؟؟يادته اون كافي شاپي كه رفتيم؟؟؟

يادته هيچ كس توش نبود؟؟؟يادته گفتي اين بهترين تولدم بود؟؟؟

يادته با خيال راحت بوسيدمت......؟؟؟

من كه طعم اون بوسه هنوز يادمه،تورو نمي دونم......

نوشته شده در ساعت 10:49 توسط mohammad| |

مسافرت حاله ادم رو جا مياره،از ياد مي بره هرچي دل نگرانيه،روحيه ادم عوض مي كنه.اما حالا كه واسه خودم يه پا ماركوپلو شدم،اين سفرا واسم مثل يه نمكدون شده كه با تمام وجود زخممو ميسوزونه،از هميشه بيشتر تنهايم يادم مياد.

يادم مياد كه اگه اينجا بودي چه حس خوبي داشتم،اگه اينجا بودي تمام اين جنگلارو، تمام اين دشتارو، تمام اين كويرهاي بينهايت رو ،تمام اين دريا رو با نگاه تو قسمت مي كردم وبه تو هم نشون مي دادم چقدر قشنگن.

نميدوني چقدر سخته جاي خالي تو رو كنارم مي بينم،مخصوصا وقتايي كه با جمع دوستام مي رم.وقتي كه همشون عشقشون كنارشون هست،منم تنها دارم با خودم مي گم چرا تو رو ندارم.

چرا تو اين لحظه ها كه مي خوام كنارم حست كنم نيستي؟چرا اونجايي كه مخوام دست رو بگيرم توي مشتم فقط هوا حس مي كنم؟باورم نمي شه كه دستم خاليه،باورم نميشه كه نيستي....
نوشته شده در ساعت 15:30 توسط mohammad| |

اسپرسو با طعم تو فاحشه!

چراغ ها را خاموش کن،فاحشه!

تا نبینمت وخیال کنمش.
...
تا در آغوشم، به فرض

تنی باشد ترد با طعم تابستان

تنی که هم ترانگی کندم به نفس های ممتدش.

فاحشه!

به صداقت تن عریانت قسم!

این روزها عجیب هوای زنی را دارم

که دیر به دیر می آمد و

دلم دیوانه ی عطرش بود.

زنی گندمگون وگونه سنگی

که در خلقتش خدا،”خدایی”کرده بود!

فاحشه!

بی پرده بگویمت

من سر بر سینه های تو خیال زنی را هق هق می کنم

که خاطره اش خنجریست خرامان بر خاطر مکدرم

نمي دونم شاعرش كيه ولي يه نفر رو فيسبوكم گذاشته بود،گفتم اينم يه بهونه واسه شروع دوباره،بد جوري دل تنگم كرد

نوشته شده در ساعت 11:48 توسط mohammad| |

خيلي دنبالش گشته بودم،چند روز بود هرجا مي شد سرك مي كشيدم.صبح زود بود و مي خواستيم بريم دانشگاه،با عجله خودمونو رسونديم مترو....

يه ساك كوچولو سبز دستم بود.از توش ساعتي كه چند روز بود دنبالش بودم در اوردمو بهت دادم،به نقره مي زد،بندش چند تا دايره بهم چسبيده بود كه روش نگين داشت،با يه صفحه باريك بيضي داشت،وقتي رسيديم دانشگاه همه دخترا مي اومدن پيشت تا ببينن روز ولنتاينت چي كادو گرفتي و من مغرور از كادوم.

دوروغي به بابات گفته بودي كه با ساعت يكي از دوستات عوض كردي،هميشه بدستت بود،حتي بعد از جدايمون هم رو دستت مي ديدمش.

هنوز شايد رو دستت باشه،فقط خوشيم اينه كه گاهي ممكنه ببينيشو يادت بيوفته كه  تومحمديم زندگيت بوده.......
نوشته شده در ساعت 12:5 توسط mohammad| |

حالا دوباره 4بهمن شده،دوباره به اون روزي رسيدم كه گفتي ديگه نميشه،به اون روزي رسيدم كه اون جمله احمقانه رو از روي عصبانيت بهت گفتم.

امروز روزيه كه براي اخرين بار به هم دست داديم.براي اخرين بار با هم لج كرديم،براي اخرين بار سر هم داد زديم.نمي دونم چرا تو اون لحظه با همه حماقتم برگشتمو گفتم تو رو به خير و من و به سلامت.

من كه به سلامت نرسيدم،ولي حداقل اميدوارم تو به خير روزگارت گذشته باشه و انقدر خوش باشي كه اگه يه روز اتفاقي اين نوشته رو ديدي دلت نلرزه و با خنده ازش بگذري.كاره من كه ديگه با سلامتي كاري ندارم،چون از 4 بهمن دوسال پيش يادم رفته چه شكلي بوده.

تك تك اين روزا فقط گذشته....نميدونم چطور تحملش كردم،ولي تا اينجا خودمو رسوندم.واسه من تو هر روز اينجايي،با همون لباس سبز قشنگت،فقط فرقش با قديما اينه كه نميشه دستو بگيرم،نميشه بغلت كنم،حتي نميشه تو هم باهام بخندي،فقط ثابت با يه لبخند وايسادي و داري نگام ميكني.

تو اين دوسال يك ثانيه اشم بي تو نبوده.درد كشيدم،يادت كردم،ولي تو خودم ريختم.هيچ كس نفهميد بي تو دارم چه زجر كشي مي شم.تمام اين دو سال و خنديدم،جوري وانمود كردم انگار اصلا وجود نداشتي،اما تو دلم غوقايي بود كه فقط خودم ازش خبر داشتم. دلم مي خواد داد به زنم تا همه بدونن....بدونن كه بي تو يعني هيچ....هيچ ....هيچ
نوشته شده در ساعت 10:28 توسط mohammad| |

پیش نوشت:به دلایل شخصی دغدغه نوشتن نداشتم.نمی دونم الان چی کار می کنم...سوال پیچم نکنید

صندليت جلوي در تو راهرو بود،همه چيو مي ديدي،زودتر از من رفته بودي و سر جات نشسته بودي.سرك مي كشيدي تا بيام،من جام طبقه بالا دانشگاه بود،ولي بايد از همون در سمت تو ميومدم تو،همون مرد پير ريشو كج وكوله وايساده بود جلوي در،داشت كارتا رو چك مي كرد.

دو دقيقه مونده به شروع امتحان اومدم كه بيام تو.يه دفعه جلومو گرفت مردك بو گندو،كارتت كو؟هر چي گشتم بيشتر مطمئن شدم جا گذاشتم.با لحن اروم گفتم نميشه حالا برم؟جا گذاشتم. عصباني نگام كرد كلشو به سمت بالا تكون داد.

نگام به چشاي مضطربت اوفتاد،هر چي مي گفتم نمي زاش بيام تو،نگات نگرانتر شد،َاروم گفتي بزاريد بياد تو ديگه....

چپ چپ نگاهت كرد و توام با وحشت ساكت شدي.داشتي به طرز ديوونه كننده اي نگران مي شدي.درو روم بست و با عصبانيات لقدي نثار در كردم.ترس نگرانيت چند برابر شد.بغض كرده بودي،بعدش كه از امتحان اومده بودي واسم تعريف مي كردي كه چه استرسي كشيدي.غافل از اون كه نمي دونستي من هميشه كاره خودمو مي كنم و از هر جا شده رد مي شم.

اگه واسه هرچيت دلتنگ نشم،واسه چشاي قشنگت كه نگرانمه،واسه صداي لرزنت كه از ته دلت واسه من خبر از دغدقه هات مياره،واسه صورت معصومت كه لبخند تلخي از ترس روش بسه مي شد،دلتنگ ميشم.

نه واسه اينكه از نگرانيت خوشم بياد،به خاطر اينكه مي فهميدم كه چقد دوسم داري....

 

نوشته شده در ساعت 20:1 توسط mohammad| |

Design By : Night Melody